تبليغاتX
یادداشتهای ...

یادداشتهای ...

روزنگاری

جمعه ها صبح معمولا بچه ها با افعال ناشایستی از قبیل تهدید به قتل و شکنجه و تج.اوز ما را از خواب ناز بیدار می کنند و می برند کوه . گاهی درکه بعضی وقتها کلک چال و گاهی هم توچال . بعد از آن هم می رویم کله پزی و جماعت اراذل هر کدام به اندازه شش نفر چشم و زبان و بناگوش و پاچه می خورند و ما هم که اصولا با کله پاچه جماعت میانه خوبی نداریم به کمی مغز بسنده می کنیم و کلی هم مسخره می شویم و می آییم بیرون .  ( مدیون من می شوید اگر فکر کنید سوسولم! بابا جان خوب از بچگی به ما کله پاچه ندادند ما هم هیچوقت رغبتی نشان ندادیم این است که میانه ما با هم خوب نیست) . خلاصه عصر دیروز ، جمعه ، باغ یکی از بچه ها جمع بودیم . آتشی در شومینه افروختیم و جای شما خالی کبابی و بساط عرق و ورق هم که  برقرار بود... یکهو دلم گرفت ... این را در کامنتدونی آخرین پست سایه هم به مناسبت قطعه ای از نوشته اش ابراز کرده ام . ... یکهو دلم گرفت ... دلم می خواست آن موقع با زن و بچه ام بودم . جایی مثلا توی پارک جمشیدیه . نشسته بودیم . زنم برای من و بچه مان میوه پوست می کند و من هم با پسرم ... یا دخترم بازی می کردم . دلم می خواست کنار دریا باشم ، دستم را بیندازم دور کمر همسرم ، قدم بزنیم ... بچه ای هم جلوی ما بدود و شادی کند ... دلم می خواست زنی داشتم که پای اجاق گاز داشت برایم با عشق قورمه سبزی می پخت *... از پشت بغلش می کردم و پشت گردنش را می بوسیدم ... این زن رویایی هیچوقت نمی توانست سیما یا حتی ندا باشد ...

نمی دانم شاید دوستانم راست می گویند که تو را برای زندگی مجردی و خوشگذرانی نساخته اند و جان به جانت هم بکنند یک فمیلی من تمام عیاری!  بگذریم ... فوران  یک حس زودگذر یکی دو روزه است ... می گذرد .

* ما مردهای ایرانی ، بر اساس ذات کثیفمان ، بالا برویم ، پایین بیاییم عاشق زنی هستیم که با دامن کوتاه توی آشپزخانه برایمان با عشق قورمه سبزی بپزد

پی نوشت : در مورد بچه ، ... همیشه در رویاهایم بوده است . بچه را دوست دارم ولی تا سن پنج سال و نه بیشتر . در طول مدت کوتاه زندگی با سیما هروقت به بچه فکر می کردم سریع به بن بست فلسفی می رسیدم و پشیمان می شدم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:5  توسط سپهر  | 

"خوش به حالتون.من نتونستم حتی نزدیک شم . من از ولی عصر داشتم می یومدم ولی گاردیا نمیزاشتن مردم جم شن.اون قد اونورا پرسه زدم که راه پیدا کنم نشد.ولی ساعت 3 رسیدم هفت تیر.دیر بود ولی یه چیزی شنیدم که یه جورایی اشکم در اومد.یه گاردیه داشت با شوقو ذوق و افتخار به دوستاش میگفت که کسیو نزده.اینکه اونا هم یه کم احساس دارن آدمو یه جور احساساتی میکنه.مردم ایران فوق العاده ان.من یه دستشونو دیدم با شالو دستبند سبز وسط میدون صادقیه چنان شجاعانه ویساده بودن میخواستم برم ماچشون کنم."

 

یکی از کامنتهای وبلاگ لنگ دراز بود . راستش من هم می خواستم در پست قبلی راجع به تفاوت بین نیروهای ویژه پلیس و ب.س.ی.ج ی ها بنویسم که یادم رفت . آقا هر چقدر دلتان می خواهد از دسته دوم (ب.س.ی.جی.ها) متنفر باشید  ولی واقعا حساب مامورهای نیروی انتظامی از اینها جداست . اینها اکثرا یک مشت جوان شهرستانی ساده دل هستند که در خدمت سربازی بخاطر هیکل درشتشان جذب یگانهای تکاوری ارتش و سپاه و یا یگان ویژه نیروی انتظامی می شوند . مسلما خیلی هایشان اگر چشم انداز شغلی بهتری داشتند جذب این کار نمی شدند . از سوی دیگر پلیس ضد شورش یک نیروی ملی لازم و واجب برای هر جامعه ای است . به هر حال این بیچاره ها هم آدمند و تحت امر. برای یک لقمه نان مجبورند دست به کارهایی بزنند که احتمالا خودشان هم از انجام آن شرم دارند . روزهای بعد از انتخابات ، آن روزهایی که شلوغ نمی شد و نیروها استند بای بودند ، در حالیکه نیروهای یگان ویژه با کپسولهای اطفا حریق ، توی آن لباسهای وحشتناک و زیر آفتاب تیرماه  داشتند عرق می ریختند ، ب.سیج.ی ها در خیابانهای فرعی دسته دسته زیر سایه درختها چماقهای چوبی شان را می چرخاندند و تخمه می شکستند...ببینید گاهی یک نفر برای سیر کردن شکم زن و بچه اش دزدی می کند و بیش از نیازش هم مال مردم را نمی برد. گاهی هم یک نفر از اعتماد رفیقش سو استفاده می کند ، مالش را می دزدد ، به زنش هم ت.جا.وز می کند بعد هم می نشیند با افتخار برای دیگران تعریف می کند . فرق این دو دسته در همین است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:36  توسط سپهر  | 

امروز هم جماعت سبزها آمدند کتکشان را خوردند و له و لورده برگشتند خانه هایشان . عده ای هم دستگیر شدند و معلوم نیست الان در چه وضعیتی هستند . این بود نتیجه سیزده آبان سبز !

نمی دانم تئوری فشار از پایین ، چانه زنی در بالای سعید حجاریان را یادتان هست یا نه. همان موقعها ، اوایل دوره خاتمی را می گویم که سعید خان ، بزرگ تئوریسین اصلاحات این تئوری را ریلیز فرمودند. به زبان ساده یعنی اینکه مردم را گوشت دم توپ کنیم تا خودمان چانه بزنیم امتیاز بگیریم . وای به حال کسانی که فکر کنند هر کسی بر مسند حکومت بنشیند به آرمانهای آنها بها خواهد داد . موس.وی و ک.روبی را می گویم . بله ، همین آقای کروبی ، قاچاقچی بزرگ سیگار که محموله های میلیون دلاری سیگار قاچاق وارد این مملکت می کند حالا شده مدافع حقوق مردم!

اشتباه نکنید . احمدی نژادی نیستم . من طرفدار هیچکس نیستم . طرفدار خودمم . هیچکس هم دلش به حال من و منافع من نسوخته که بخواهم بروم زیر علمش سینه بزنم . به عبارتی کو.ن لغو همه شان !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:41  توسط سپهر  | 

الان ساعت ۹ صبح است و من از مرکز شهر برگشته ام خانه . امروز فضای تهران بطرز وحشتناکی امنیتی است . تعداد پلیس های ضدشورش و همچنین یگان امداد که به وسایل ضد شورش مجهز شده اند غیر قابل شمارش است . تمام خیابانهای مرکزی شهر تحت کنترل کامل پلیس است . سر جدتان اگر می خواهید به قصد سبز بازی بیرون بروید تجدید نظر کنید . نمی خواهم از دستگیر شدن و ... بترسانمتان. چه اگر دستگیر بشوید خیلی راحت با تعهد میایید بیرون . ترس من آن است که خدای نکرده توی شلوغی و بزن بزن یکهو ضربه باتومی بر جای ناجوری فرود بیاید ، سری بشکند ، تنی زخمی شود و... باور کنید هیچ هدفی ، هیچ آرمانی ارزشش را ندارد که بخاطرش روی زندگیتان ، روی سلامتی تان ریسک کنید . مواظب باشید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:7  توسط سپهر  | 

۱- در راستای تکریم ارباب رجوع و مشتری مداری و اینها ، از این به بعد جواب کامنتها داده خواهد شد که خدای نکرده خاطر عزیزان مکدر نشود . محض دست گرمی کامنتهای پست قبل داده شد .

۲- فردا مواظب باشید . لطفا در شلوغیها حضور پیدا نکنید . ما نمی خواهیم خدای نکرده به خوانندگانمان گزندی برسد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:51  توسط سپهر  | 

اگر فکر می کنید نسل زنهای احمق و خاله خانباجی که قدیمها جلوی در خانه هایشان می نشستند سبزی پاک می کردند منقرض شده ، سخت در اشتباهید! اینجا را بخوانید : نی نی سایت

لابلای در فشانی هایشان به بنده هم فحش دادند ضمنا!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط سپهر  | 

زنهای مختلف مثل میوه های تابستانی و زمستانی هستند . فرض کن در یک سبد میوه ، هم انار ساوه باشد ، هم نارنگی هم پرتقال شهسوار هم گیلاس مشهد ، هم هلوی آلبرتا و هم انگور یاقوتی . بعد بهت بگویند انار را نخور و نارنگی را بخور یا بگویند گیلاس را بخور و هلو را بی خیال شو . نمی شود که اقا جان! نمی شود!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:5  توسط سپهر  | 

دیشب با دوست عزیزی صحبت می کردم که می گفت بخاطر اعتماد و عدم رعایت اصول امنیت اطلاعات خصوصی اش دچار ضربه های فراوانی شده و مدتها گرفتاری داشته که تبعاتش هنوز هم ادامه دارد . برای همین هم تصمیم گرفتم مختصری از اصول اولیه  و تکنیکهای حفا-ظت اط.لا.عات  را نه بصورت کلاسه شده و منسجم بلکه بصورت پراکنده و آنچه را که بیشتر به کار می ایند برایتان  بگویم . به هر حال همه ما در یک فضای کم و بیش نا امن زندگی می کنیم و باید خودمان را حتی در برابر اعضای خانواده مان در نوعی موضع برتری و آسیب ناپذیری قرار دهیم .

- یک راز فقط وقتی راز است که توی دل خودتان باشد . به محض انکه فاصله دل و زبانتان را پیمود برای همیشه از پخش نشدن آن قطع امید کنید .

- همیشه حتی از صمیمی ترین دوستان و اطرافیان آتوی مناسب داشته باشید . یک روز برای معامله به کارتان می اید.

- برای کامپیوتر رومیزی تان ، لپ تاپتان و موبایلتان چند مرحله رمز عبور قرار دهید . ایمیلها را همیشه ساین آوت کنید . حتی المقدور در کافی نت ها و مکانهای عمومی ایمیلهایتان را چک نکنید .

- برای مکالمات تلفنی مورد دار حتی الامکان از موبایل و یا خط تلفن اختصاصی استفاده کنید . مطمئن باشد روی خطی که از آن استفاده می کنید گوشی دیگری بصورت موازی نصب نشده باشد .

- بطور مرتب حافظه تلفنهای رومیزی ، شامل اطلاعات تماس های دریافتی و غیره و همچنین حافظه فکستان را پاک کنید .

- از تلفنهای بی سیم قدیمی که همپوشانی فرکانسی دارند استفاده نکنید . انواع جدید آنها که گیگا رنج هستند کاملا مناسبند

-  در موقعیتهای خاص ، از استفاده از تلفن دوستان و آشنایان جهت تماسهای مورد دار اکیدا خودداری نمایید . همچنین تلفن دوستان و اشنایانتان را جهت تماس در اختیار اشخاص ثالث قرار ندهید .

- اسناد شخصی ، نوشته های محرمانه ، کیف پول ، دفترچه حساب بانکی و دسته چکتان را هرگز روی میز و یا هر جای دیگری رها نکنید .

- همیشه عطر یا ادوکلن مخصوص خودتان را همراه داشته باشید . گاهی برای پوشاندن بوی عطر و یا ادوکلن که از تماس با غریبه به آن مبتلا شده اید(!) به کار می اید.

- به قول یکی از دوستان ، مرگ بر اکلیل! مواظب این اکلیل بی پدر و مادر باشید .

- سعی کنید یک یا چند سیم کارت ایرانسل داشته باشید که شماره شان را فقط خودتان بدانید و خدای خودتان

- همیشه دو الی سه آدرس ایمیل ناشناخته آماده استفاده و اکتیو داشته باشید .

- هر کسی را که احتمال می دهید از او تهدید یا خطری متوجه شما خواهد شد به عنوان یک عامل متخاصم ( Hostile)  تلقی نموده ، وی را مورد پایش قرار داده و بر او و حرکاتش اشراف اط.لاعاتی داشته باشید .

 پی نوشت : ظاهرا دوستان اینجا همه کارشناس حفاظ.ت اط.لاعات تشریف دارند . به همین مناسبت از شما عزیزان دعوت به عمل می اید موارد مورد نظر خودتان را بفرمایید تا به لیست فوق الذکر اضافه شود .

-

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:59  توسط سپهر  | 

تلویزیون ایران را نگاه می کنید اصلا؟ آهان . کم نگاه می کنید؟ خوب است... من هم کم نگاه می کنم .  حالا احتمالا توی تبلیغات قبل از این سریال آبگوشتی دلنوازان این خانمه را دیده اید که توی فروشگاه آن یکی خانمه را راهنمایی می کند و می گوید این همان شامپوی صحته ، فقط بسته بندیش عوض شده!! ... گرفتید؟... همان خانمه که توی یک تیزر دیگر ظرف سوپ را چپه می کند که مارک پشت ظرف را ببیند... آهان ... همون! آفرین! دیدید چه صورت جذابی دارد؟ چه چشمهای شیطانی دارد پدرسگ بی شرف؟ من عاشقش شدم به جان شما . اگر دم دست بود سه سوت مخش را می زدم!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:48  توسط سپهر  | 

برای آنها که بیشتر می خواهند

پسردایی من از آندسته آدمهایی بود که از آب کره می گرفت . واردات دارو ، خرد کردن زمین در کلاردشت ، دایر کردن شرکت لیزینگ خودرو فقط سه فیلد از کارهایی بودند که ما می دانستیم ایشان به آن اشتغال دارند . سرطان کشنده ای گرفت که شش ماه بیشتر امانش نداد . یک ساعت بعد از آنکه توی قبر سرد و تاریکش قرار گرفت ، همسرش سوار بی ام و هفتصد و چهل ، آنجا را ترک کرد و او را زیر همان خاک سرد تنها گذاشت . پسردایی من در کل فامیل مظهر موفقیت بود . خاله زنکتر ها و احمقترها بچه هایشان را تشویق می کردند که او را سرمشق خودشان قرار دهند . بر عکس همه آنها پدر من از اوایل نوجوانی ام به من هشدار می داد که مبادا شبیه فلانی شوی . یادمی می آید دبیرستانی که بودم پدرم یک تویوتا ی مدل ۷۹ داشت . ماشین بدی نبود آن روزها . همان موقع ها بود که دوو اسپروها تازه در آمده بود . بدجوری دلم می خواست یکی از آن ماشینها داشته باشیم . اصلا یک جور افسردگی روحی گرفته بودم که چرا خیلی ها دوو اسپرو دارند و ما نداریم . گیر که می دادم پدرم می گفت بابا جان ، به خدا ماشین آنقدر ها هم که فکر می کنی مهم نیست . ولی برای من مهم بود . آنقدر سرسختی کردم تا پدرم مجبور شد برود بجای دوو اسپرو یک گالانت مدل ۹۳ (از همین ها که بهش می گفتند چراغ عینکی ) بخرد که هم بهتر بود هم گرانتر . دو ماه که از خریدن گالانت گذاشت برایم چیزی نبود جز همان تویوتای مدل ۷۹ . امروز که دوو اسپروهای مدل ۹۳ و ۹۴ را می بینم که الان درب وداغون شده اند و کسی ماشین حسابشان نمی کند به حماقت و کوته فکری نوجوانی خودم می خندم . می ترسم از اینکه زنهایی ، بچه هایی حسرت سوناتاها ، آزرا ها ، کمری ها ، بنز و بی ام و های امروز را داشته باشند و مردشان را مجبور کنند که برای بدست آوردنش دست به هر کاری بزند .

ماشین امروز من یک پژو پرشیا مدل ۸۵ است . قبل از این ماشین یک جی ال ایکس ۲۰۰۰ داشتم . قبلش هم پراید . باور کنید الان به همین ماشین راضی ام و دلم بیشتر از این را نمی خواهد . حتی اگر یک نفر دیوانه شود و یک بنز آخرین مدل به من کادو بدهد سوارش نمی شوم . نقدش می کنم و پولش را به یک زخمی می زنم. فکر کنم اگر درونت ، درون خودت احساس بزرگی و بزرگ منشی نداشته باشی ، تمام مال دنیا را هم روی هم بهت بدهند باز احساس می کنی چیزی کم است...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:36  توسط سپهر  |