Khorram abad hastam. Lorestan. Emrooz be in natije residam ke mardom too shahraye koochik vaghean daran zendegishoono mikonan. Momkene daramadeshoon kamtar bashe vali fekreshoon rahattare. Azashoon adres ke miporsi ba hosele javabeto midan. Hanooz mitoonan az tahe del bekhandan va mobileshoon ke zang mizane fekr nemikonan hatman gharare ye khabare bad beheshoon berese... Maghze Ma markaz neshina overflow shode dige
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:52  توسط سپهر
|
سلام . پست قبلی را با موبایل با کلی زحمت نوشته بودم که نمی دانم چرا پرید یکهو!
از همه شما دوستان عزیزی که بابت فوت پدرم تسلیت گفتید و همدردی کردید ممنونم و ببخشید که نبودم . ...پدرم خیلی ناگهانی و خیلی راحت تر از آنی که بشود فکرش را کرد از دنیا کند و رفت . حالا ما مانده ایم با تمام خاطرات خوبش .
خوبم . اوضاعم بد نیست . دارم سعی می کنم خودم را با شرایط جدید سازگار کنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 12:10  توسط سپهر
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 17:43  توسط سپهر
|
Salam. Moteasefane pedaram ro az dast dadam. Miam bishtar minevisam...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:15  توسط سپهر
|
۱-پدرم همیشه می گوید کاش می شد آدم بتواند به روزهای جوانی اش برگردد و اشتباهاتش را اصلاح کند . جوانتر که بودم به این فکر می کردم که چه خوب ، من این حسرت پدرم را نخواهم داشت چون اصولا کم اشتباه می کنم و همه قدمها را درست و حساب شده بر می دارم . متاسفانه آنقدرها طول نکشید تا من هم به همین حسرت پدرم برسم .
۲-باران همیشه من را یاد تو می اندازد . خاک بر سر بی لیاقتت با آن شوهر جفنگی که کردی . ( قضیه مال قبل از سیماست)
۳- ماجرای غم انگیز رفت وآمد هر روزه من به استان قم یک نقطه بحرانی لعنتی دارد به نام بزرگراه آزادگان . از این مسیر مزخرفتر و حال به هم زن تر در دنیا وجود ندارد . با آن ترافیک مزخرفش و اینکه یکهو به خودت می آیی و می بینی در محاصره کامیونها و تریلی ها هستی و راه فراری هم نداری .
۴- شادی کوچک این روزهای من پسر بچه کوچولوی اسفند دودکن سر چهار راه است که هر روز بهش خوراکی می دهم و بر پدر پدرسگ عملی اش لعنت می فرستم که این بچه را صبح به آن زودی از خواب بیدار می کند می گذارد سر چهارراه . قیافه معصوم و مغمومی دارد این بچه . شاید یک روز ازش عکس بگیرم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:34  توسط سپهر
|
به عنوان آخرین چس ناله در این فصل بدانید و آگاه باشید ، دل ما که همیشه مثل مستراح ترمینال غرب محل آمد و شد آدمهای مختلف بوده ، بعضی وقتها ، بعضی جاها ، ناجور گیر کرده . از جمله پیش خانم ش . الف . ... یادش به خیر... چهار سال پیش در چنین روزی مارا گذاشت و رفت ... هنوز داغی دستهایش را در آخرین دیدارمان ، خیابان شان.زده آ.ذ.ر ، خوب یادم هست ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:46  توسط سپهر
|
پیر شده ام ... چند سال پی هر هفته سه الی چهار بار می رفتم زنجان و بر می گشتم . امروز تا قم رفتم و برگشتم و پکیدم ! البته آنوقتها پلیس بزرگراهی در کار نبود و هر قدر دلمان می خواست تند می رفتیم اما الان باید دست و پایمان بلرزد که ۱۲۰ تا احیانا نشود ۱۲۵ تا !
کلا خسته کننده است این مسیر تخ.می بی آب و علف . فکر کنم باید بروم قم مجاور بشوم این چند ماه را
یکی بیاید جنازه ما را ببرد توی تخت خوابمان (لطفا)
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:5  توسط سپهر
|
آرزوهایم تمام شده اند ... تمام نشده اند ، مرده اند ... و من به غمی غریب خو گرفته ام ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:43  توسط سپهر
|
بیچاره ماشینها ، موجودات بدبختی هستند . اگر قرار باشد فقط توی شهر سوارشان بشوی و اینطرف انطرف بروی به تخ.مت هم حسابش نمی کنی حتی اگر از کیلومتر عوض کردن روغنش دوهزارتا هم گذشته باشد . نه آبی نه دونی ... هیچی ... تا زمانی که خودش یکهو اعتصاب کند و روشن نشود . این بهادر خان ما هم ماشین باغیرتی است . حتی اگر هفته به هفته هم حالش را نپرسم باز عین اسب سواری می دهد و صدایش در نمی آید ولی حالا دیدم به مناسبت اینکه قرار است از این به بعد هر روز با این زبان بسته تا نزدیکیهای قم بروم و برگردم یک حالی بهش بدهم . از صبح بردمش تعویض روغنی و اپاراتی و تعمیرگاه . چهار حلقه لاستیک نوی زمستانی برایش خریدم . انژکتورش را شستم و صفا دادم . بلبرینگهای چرخهای عقبش را هم که کمی به صدا افتاده بود عوض کردم به علاوه یکدست لنت ترمز تکستار اصل فرانسه! الان دیگر حسابی نفس آمده سر جایش . فکر کنم این یکی دو روزه باید خودم را هم کمی تیمار کنم که بتوانم سر کار دوام بیاورم . شوخی که نیست ... بدنی که سه چهار ماه فقط خورده و خوابیده را یکهو نمی توان به کار واداشت...زمان می برد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:46  توسط سپهر
|
به جان خودم پست قبل آنقدر هندی و رمانتیک از اب در امده بود که دلم نمی آمد با نوشتن پست جدید زایلش کنم . به هر حال آمدم این پست را بگذارم که فضا شاد شود و از حال و هوای پست قبلی بیاییم بیرون . اینجا تهران ، هوا عالی ، کمی باران آمده ، من مس.ت مس.تم مهستی دارد کو.ن خودش را جر می دهد و می خواند* ... من هم کنار پنجره نشسته ام و دارم در یکی از این آخرین شبهای گشادی ، سیگارم را می کشم . بله ... آخرین شبهای گشادی ، چون از شنبه بنده تشریفم را می برم سر یک پروژه جدید در جاده قدیم قم . خدایم بیامرزاد ...
*یه روز میای میگم نمی خوام و نمیشه ... خیال نکن همیشه دلم برات میمیره ... یه روزی برمیگردی که دیگه خیلی دیره ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:2  توسط سپهر
|