۱-پدرم همیشه می گوید کاش می شد آدم بتواند به روزهای جوانی اش برگردد و اشتباهاتش را اصلاح کند . جوانتر که بودم به این فکر می کردم که چه خوب ، من این حسرت پدرم را نخواهم داشت چون اصولا کم اشتباه می کنم و همه قدمها را درست و حساب شده بر می دارم . متاسفانه آنقدرها طول نکشید تا من هم به همین حسرت پدرم برسم .
۲-باران همیشه من را یاد تو می اندازد . خاک بر سر بی لیاقتت با آن شوهر جفنگی که کردی . ( قضیه مال قبل از سیماست)
۳- ماجرای غم انگیز رفت وآمد هر روزه من به استان قم یک نقطه بحرانی لعنتی دارد به نام بزرگراه آزادگان . از این مسیر مزخرفتر و حال به هم زن تر در دنیا وجود ندارد . با آن ترافیک مزخرفش و اینکه یکهو به خودت می آیی و می بینی در محاصره کامیونها و تریلی ها هستی و راه فراری هم نداری .
۴- شادی کوچک این روزهای من پسر بچه کوچولوی اسفند دودکن سر چهار راه است که هر روز بهش خوراکی می دهم و بر پدر پدرسگ عملی اش لعنت می فرستم که این بچه را صبح به آن زودی از خواب بیدار می کند می گذارد سر چهارراه . قیافه معصوم و مغمومی دارد این بچه . شاید یک روز ازش عکس بگیرم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:34  توسط سپهر
|
به عنوان آخرین چس ناله در این فصل بدانید و آگاه باشید ، دل ما که همیشه مثل مستراح ترمینال غرب محل آمد و شد آدمهای مختلف بوده ، بعضی وقتها ، بعضی جاها ، ناجور گیر کرده . از جمله پیش خانم ش . الف . ... یادش به خیر... چهار سال پیش در چنین روزی مارا گذاشت و رفت ... هنوز داغی دستهایش را در آخرین دیدارمان ، خیابان شان.زده آ.ذ.ر ، خوب یادم هست ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:46  توسط سپهر
|
پیر شده ام ... چند سال پی هر هفته سه الی چهار بار می رفتم زنجان و بر می گشتم . امروز تا قم رفتم و برگشتم و پکیدم ! البته آنوقتها پلیس بزرگراهی در کار نبود و هر قدر دلمان می خواست تند می رفتیم اما الان باید دست و پایمان بلرزد که ۱۲۰ تا احیانا نشود ۱۲۵ تا !
کلا خسته کننده است این مسیر تخ.می بی آب و علف . فکر کنم باید بروم قم مجاور بشوم این چند ماه را
یکی بیاید جنازه ما را ببرد توی تخت خوابمان (لطفا)
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:5  توسط سپهر
|
آرزوهایم تمام شده اند ... تمام نشده اند ، مرده اند ... و من به غمی غریب خو گرفته ام ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:43  توسط سپهر
|
بیچاره ماشینها ، موجودات بدبختی هستند . اگر قرار باشد فقط توی شهر سوارشان بشوی و اینطرف انطرف بروی به تخ.مت هم حسابش نمی کنی حتی اگر از کیلومتر عوض کردن روغنش دوهزارتا هم گذشته باشد . نه آبی نه دونی ... هیچی ... تا زمانی که خودش یکهو اعتصاب کند و روشن نشود . این بهادر خان ما هم ماشین باغیرتی است . حتی اگر هفته به هفته هم حالش را نپرسم باز عین اسب سواری می دهد و صدایش در نمی آید ولی حالا دیدم به مناسبت اینکه قرار است از این به بعد هر روز با این زبان بسته تا نزدیکیهای قم بروم و برگردم یک حالی بهش بدهم . از صبح بردمش تعویض روغنی و اپاراتی و تعمیرگاه . چهار حلقه لاستیک نوی زمستانی برایش خریدم . انژکتورش را شستم و صفا دادم . بلبرینگهای چرخهای عقبش را هم که کمی به صدا افتاده بود عوض کردم به علاوه یکدست لنت ترمز تکستار اصل فرانسه! الان دیگر حسابی نفس آمده سر جایش . فکر کنم این یکی دو روزه باید خودم را هم کمی تیمار کنم که بتوانم سر کار دوام بیاورم . شوخی که نیست ... بدنی که سه چهار ماه فقط خورده و خوابیده را یکهو نمی توان به کار واداشت...زمان می برد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:46  توسط سپهر
|
به جان خودم پست قبل آنقدر هندی و رمانتیک از اب در امده بود که دلم نمی آمد با نوشتن پست جدید زایلش کنم . به هر حال آمدم این پست را بگذارم که فضا شاد شود و از حال و هوای پست قبلی بیاییم بیرون . اینجا تهران ، هوا عالی ، کمی باران آمده ، من مس.ت مس.تم مهستی دارد کو.ن خودش را جر می دهد و می خواند* ... من هم کنار پنجره نشسته ام و دارم در یکی از این آخرین شبهای گشادی ، سیگارم را می کشم . بله ... آخرین شبهای گشادی ، چون از شنبه بنده تشریفم را می برم سر یک پروژه جدید در جاده قدیم قم . خدایم بیامرزاد ...
*یه روز میای میگم نمی خوام و نمیشه ... خیال نکن همیشه دلم برات میمیره ... یه روزی برمیگردی که دیگه خیلی دیره ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:2  توسط سپهر
|
جمعه ها صبح معمولا بچه ها با افعال ناشایستی از قبیل تهدید به قتل و شکنجه و تج.اوز ما را از خواب ناز بیدار می کنند و می برند کوه . گاهی درکه بعضی وقتها کلک چال و گاهی هم توچال . بعد از آن هم می رویم کله پزی و جماعت اراذل هر کدام به اندازه شش نفر چشم و زبان و بناگوش و پاچه می خورند و ما هم که اصولا با کله پاچه جماعت میانه خوبی نداریم به کمی مغز بسنده می کنیم و کلی هم مسخره می شویم و می آییم بیرون . ( مدیون من می شوید اگر فکر کنید سوسولم! بابا جان خوب از بچگی به ما کله پاچه ندادند ما هم هیچوقت رغبتی نشان ندادیم این است که میانه ما با هم خوب نیست) . خلاصه عصر دیروز ، جمعه ، باغ یکی از بچه ها جمع بودیم . آتشی در شومینه افروختیم و جای شما خالی کبابی و بساط عرق و ورق هم که برقرار بود... یکهو دلم گرفت ... این را در کامنتدونی آخرین پست سایه هم به مناسبت قطعه ای از نوشته اش ابراز کرده ام . ... یکهو دلم گرفت ... دلم می خواست آن موقع با زن و بچه ام بودم . جایی مثلا توی پارک جمشیدیه . نشسته بودیم . زنم برای من و بچه مان میوه پوست می کند و من هم با پسرم ... یا دخترم بازی می کردم . دلم می خواست کنار دریا باشم ، دستم را بیندازم دور کمر همسرم ، قدم بزنیم ... بچه ای هم جلوی ما بدود و شادی کند ... دلم می خواست زنی داشتم که پای اجاق گاز داشت برایم با عشق قورمه سبزی می پخت *... از پشت بغلش می کردم و پشت گردنش را می بوسیدم ... این زن رویایی هیچوقت نمی توانست سیما یا حتی ندا باشد ...
نمی دانم شاید دوستانم راست می گویند که تو را برای زندگی مجردی و خوشگذرانی نساخته اند و جان به جانت هم بکنند یک فمیلی من تمام عیاری! بگذریم ... فوران یک حس زودگذر یکی دو روزه است ... می گذرد .
* ما مردهای ایرانی ، بر اساس ذات کثیفمان ، بالا برویم ، پایین بیاییم عاشق زنی هستیم که با دامن کوتاه توی آشپزخانه برایمان با عشق قورمه سبزی بپزد
پی نوشت : در مورد بچه ، ... همیشه در رویاهایم بوده است . بچه را دوست دارم ولی تا سن پنج سال و نه بیشتر . در طول مدت کوتاه زندگی با سیما هروقت به بچه فکر می کردم سریع به بن بست فلسفی می رسیدم و پشیمان می شدم .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:5  توسط سپهر
|
"خوش به حالتون.من نتونستم حتی نزدیک شم . من از ولی عصر داشتم می یومدم ولی گاردیا نمیزاشتن مردم جم شن.اون قد اونورا پرسه زدم که راه پیدا کنم نشد.ولی ساعت 3 رسیدم هفت تیر.دیر بود ولی یه چیزی شنیدم که یه جورایی اشکم در اومد.یه گاردیه داشت با شوقو ذوق و افتخار به دوستاش میگفت که کسیو نزده.اینکه اونا هم یه کم احساس دارن آدمو یه جور احساساتی میکنه.مردم ایران فوق العاده ان.من یه دستشونو دیدم با شالو دستبند سبز وسط میدون صادقیه چنان شجاعانه ویساده بودن میخواستم برم ماچشون کنم."
یکی از کامنتهای وبلاگ لنگ دراز بود . راستش من هم می خواستم در پست قبلی راجع به تفاوت بین نیروهای ویژه پلیس و ب.س.ی.ج ی ها بنویسم که یادم رفت . آقا هر چقدر دلتان می خواهد از دسته دوم (ب.س.ی.جی.ها) متنفر باشید ولی واقعا حساب مامورهای نیروی انتظامی از اینها جداست . اینها اکثرا یک مشت جوان شهرستانی ساده دل هستند که در خدمت سربازی بخاطر هیکل درشتشان جذب یگانهای تکاوری ارتش و سپاه و یا یگان ویژه نیروی انتظامی می شوند . مسلما خیلی هایشان اگر چشم انداز شغلی بهتری داشتند جذب این کار نمی شدند . از سوی دیگر پلیس ضد شورش یک نیروی ملی لازم و واجب برای هر جامعه ای است . به هر حال این بیچاره ها هم آدمند و تحت امر. برای یک لقمه نان مجبورند دست به کارهایی بزنند که احتمالا خودشان هم از انجام آن شرم دارند . روزهای بعد از انتخابات ، آن روزهایی که شلوغ نمی شد و نیروها استند بای بودند ، در حالیکه نیروهای یگان ویژه با کپسولهای اطفا حریق ، توی آن لباسهای وحشتناک و زیر آفتاب تیرماه داشتند عرق می ریختند ، ب.سیج.ی ها در خیابانهای فرعی دسته دسته زیر سایه درختها چماقهای چوبی شان را می چرخاندند و تخمه می شکستند...ببینید گاهی یک نفر برای سیر کردن شکم زن و بچه اش دزدی می کند و بیش از نیازش هم مال مردم را نمی برد. گاهی هم یک نفر از اعتماد رفیقش سو استفاده می کند ، مالش را می دزدد ، به زنش هم ت.جا.وز می کند بعد هم می نشیند با افتخار برای دیگران تعریف می کند . فرق این دو دسته در همین است...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:36  توسط سپهر
|
امروز هم جماعت سبزها آمدند کتکشان را خوردند و له و لورده برگشتند خانه هایشان . عده ای هم دستگیر شدند و معلوم نیست الان در چه وضعیتی هستند . این بود نتیجه سیزده آبان سبز !
نمی دانم تئوری فشار از پایین ، چانه زنی در بالای سعید حجاریان را یادتان هست یا نه. همان موقعها ، اوایل دوره خاتمی را می گویم که سعید خان ، بزرگ تئوریسین اصلاحات این تئوری را ریلیز فرمودند. به زبان ساده یعنی اینکه مردم را گوشت دم توپ کنیم تا خودمان چانه بزنیم امتیاز بگیریم . وای به حال کسانی که فکر کنند هر کسی بر مسند حکومت بنشیند به آرمانهای آنها بها خواهد داد . موس.وی و ک.روبی را می گویم . بله ، همین آقای کروبی ، قاچاقچی بزرگ سیگار که محموله های میلیون دلاری سیگار قاچاق وارد این مملکت می کند حالا شده مدافع حقوق مردم!
اشتباه نکنید . احمدی نژادی نیستم . من طرفدار هیچکس نیستم . طرفدار خودمم . هیچکس هم دلش به حال من و منافع من نسوخته که بخواهم بروم زیر علمش سینه بزنم . به عبارتی کو.ن لغو همه شان !
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:41  توسط سپهر
|
الان ساعت ۹ صبح است و من از مرکز شهر برگشته ام خانه . امروز فضای تهران بطرز وحشتناکی امنیتی است . تعداد پلیس های ضدشورش و همچنین یگان امداد که به وسایل ضد شورش مجهز شده اند غیر قابل شمارش است . تمام خیابانهای مرکزی شهر تحت کنترل کامل پلیس است . سر جدتان اگر می خواهید به قصد سبز بازی بیرون بروید تجدید نظر کنید . نمی خواهم از دستگیر شدن و ... بترسانمتان. چه اگر دستگیر بشوید خیلی راحت با تعهد میایید بیرون . ترس من آن است که خدای نکرده توی شلوغی و بزن بزن یکهو ضربه باتومی بر جای ناجوری فرود بیاید ، سری بشکند ، تنی زخمی شود و... باور کنید هیچ هدفی ، هیچ آرمانی ارزشش را ندارد که بخاطرش روی زندگیتان ، روی سلامتی تان ریسک کنید . مواظب باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:7  توسط سپهر
|